آیا میدانستید زندگی قبیله ای هنوز ادامه دارد

آیا میدانستید زندگی قبیله ای هنوز ادامه دارد

آیا میدانستید زندگی قبیله ای هنوز ادامه دارد | کریس اندرسن: خب، جان، ترسناک به نظر می رسه.

00:06
جاناتان هیت: آره.

00:07
کریس: به نظر می رسه جهان مدتها این طوری نبوده. افراد طوری با هم مخالفت می کنن که برای ما آشنا نیست، بین جناح های سیاسی چپ و راست. تفاوت های خیلی بیشتری در جریانه. چه خبره، چطور شد که به این جا رسیدیم؟

00:24
جان: قضیه فرق می کنه. حس آخرالزمانی خیلی بیشتره. نظرسنجی مؤسسه پژوهشی پیو نشون میده شدت این حس ما که حق با طرف مقابل نیست– صرفاً این نیست که ازشون خوشمون نیاد؛ به شدت ازشون متنفریم، و فکر می کنیم تهدیدی برای کشور هستند. تعداد همین طور بالا رفته، و حالا در هر دو طرف به ۵٠ درصد رسیده. مردم ترسیدند، چون به نظر میرسه با قبل فرق میکنه؛ خیلی شدیدتره.

00:52
هر وقت به چنین پازل های اجتماعی نگاه میکنم، همیشه از سه اصل اساسی روانشناسی اخلاقی استفاده میکنم، و به نظرم در اینجا به ما کمک میکنه. اولین چیزی که همیشه باید در ذهن داشته باشید وقتی به سیاست فکر می کنید اینه که ما قبیله ای هستیم. تکامل ما قبیله ای بوده. یکی از ساده ترین و بزرگترین دیدگاهها نسبت به سرشت اجتماعی بشر این ضرب المثل بدوی است: “من در مقابل برادرم؛ من و برادرم در مقابل پسرعمو؛ من و برادر و پسرعموها در مقابل غریبه.” و قبیله گرایی به ما اجازه داد جوامع بزرگ ایجاد کنیم و کنار هم جمع بشیم تا با دیگران رقابت کنیم. به این ترتیب جنگل و گروههای کوچک رو پشت سر گذاشتیم، اما مفهومش اینه که تعارض همیشگی داریم. پرسشی که باید بهش توجه کنید اینه: کدوم جنبه های جامعه ما برامون تلخ تره، و چه چیزی بهترش میکنه؟

01:37
کریس: ضرب المثل خیلی تاریکی است. منظورت اینه که در پشتش ذهنیت بیشتر مردم هست به درجات مختلف؟

01:44
جان: اوه، مطلقاً. این اساس شناخت اجتماعی بشر هست. اما میتونیم کنار هم زندگی صلح آمیز داشته باشیم، و انواع تفریحات رو اختراع کردیم که در واقع در اونها داریم می جنگیم. مثل ورزش، سیاست– همه اینها روشی برای تمرین همون ماهیت قبیله ای است بدون اینکه به کسی صدمه بزنیم. همچنین خوب میتونیم تجارت کنیم و آدمهای جدید پیدا و ملاقات کنیم. خوب البته باید به قبیله گرایی اینطور نگاه کنیم که فراز و فرود داره– همیشه این طور نبوده که حتماً باید همه با هم بجنگیم، اما هرگز صلح جهانی نداشته ایم.

02:14
کریس: قبیله ممکنه بزرگ یا کوچک بشه.

02:17
جان: درسته.

02:18
کریس: اندازه چیزی که ما “ما” تلقی میکنیم و چیزی که “دیگران” یا “اونها” تلقی میکنیم میتونه تغییر کنه. و برخی افراد معتقد بودند اون فرآیند میتونه تا بی نهایت ادامه پیدا کنه.

02:31
جان: درسته.

02:32
کریس: و ما در واقع در این مدت حس قبیله گرایی رو توسعه دادیم.

02:36
جان: فکر کنم همین طوره، احتمالاً به جایی میرسیم که حدفاصل جدید چپ و راسته. یعنی همون چپ و راستی که همه ما به ارث بردیم، ناشی از تفاوت کار و سرمایه است، و طبقه کارگر، و مارکس. اما فکر میکنم آنچه اکنون به طور فزاینده می بینیم گسست در همه دموکراسیهای غربی است بین افرادی که میخوان یه ملت رو متوقف کنن، افرادی که کوته نظرتر هستن– و منظورم برداشت کودکانه نیست– افرادی که بسیار بیشتر حس ریشه دار بودن دارند، بیشتر به شهر خود، به جامعه و کشور خود اهمیت میدهند. و بعد اونهایی که ضد کوته نظری هستن و — هر وقت گیج میشم، به ترانه جان لنون فکر میکنم “تصور کن”: “تصور کن هیچ کشوری نیست، چیزی برای کشتن یا مردن نیست.” و اینها افرادی هستن که اداره جهانی بیشتری میخوان، دولتهای ملی رو دوست ندارن، مرزها رو دوست ندارن. اینو همه جای اروپا هم می بینید. یکی از بزرگان استعاره– در واقع اسمش شکسپیره– ١٠ سال پیش در انگلستان مینوشت. استعاره ای داره: “میخوایم در قلعه باز باشه یا در قلعه بسته باشه؟” و از این نظر انگلستان به نسبت ۴٨ به ۵٢ تقسیم میشه. و آمریکا هم از این نظر تقسیم میشه.

03:40
کریس: و بنابر این، اونایی از ما که با بیتل ها بزرگ شدیم و اون نوع فلسفه هیپی گری و رؤیای جهان متحد– بیش از حد ایده آلیستی به نظر میرسید و “چگونه کسی میتونه درباره ش فکر بد بکنه؟” و چیزی که شما میگی، در واقع اینه که میلیون ها انسان امروز حس میکنن اون نه تنها احمقانه بلکه در واقع خطرناک و اشتباهه و ازش میترسن.

04:01
جان: فکر می کنم به ویژه در اروپا اما همچنین اینجا، موضوع اصلی مهاجرته. و فکر میکنم اینجا جایی است که باید بسیار با دقت به علوم اجتماعی درباره کثرت گرایی و مهاجرت نگاه کنیم. وقتی چیزی سیاسی میشه، وقتی چیزی میشه که چپ دوست داره و راست– اون وقت حتی دانشمندان علوم اجتماعی نمیتونن صراحتاً به اون بپردازن. البته کثرت گرایی از چندین جهت خوبه. به وضوح باعث نوآوری بیشتر میشه. اقتصاد آمریکا به خاطرش رشد فاحش داشته. کثرت گرایی و مهاجرت کارهای خوب زیادی میکنن. اما چیزی که جهانی ها فکر کنم نمی بینن، چیزی که نمیخوان ببینن، اینه که کثرت قومی اتحاد و اعتماد اجتماعی رو کاهش میده.

04:40
یه مطالعه خیلی مهم توسط رابرت پوتنام هست، نویسنده “بولینگ به تنهایی،” که به آمار اتحاد اجتماعی نگاه کرده. و اصولاً، هر چه مردم احساس کنن یکسان هستن، بیشتر به هم اعتماد میکنن، بیشتر میتونن وضعیت یکسان توضیع رفاه داشته باشن. کشورهای اسکاندیناوی چنین عالی هستن چون از این میراث برخوردارن که کشورهای کوچک و یکدستی باشن. و این باعث وضعیت رفاه مداوم میشه، مجموعه ای از ارزش ها که بیشتر متمایل به چپ هستند که میگه، “در قلعه رو باز کنین! دنیا جای خوبیه. مردم سوریه رنج میکشن– باید بهشون خوشامد بگیم.” و این چیز قشنگیه. اما اگر– و این تابستان در سوئد بودم– اگر بحث ها در سوئد از نظر سیاسی کاملاً درست باشه و اونها نمی تونن به جنبه های منفی بپردازن، در نتیجه که افراد زیادی وارد کشور میشه. این باعث کاهش اتحاد اجتماعی میشه، رسیدن به وضعیت رفاه یکسان سخت میشه و در نتیجه ممکنه مثل ما در آمریکا، منجر بشه به جامعه ای گسسته از نظر نژادی — به وضوح گسسته از نظر نژادی. صحبت درباره ش اصلاً راحت نیست. اما فکر میکنم مسئله ای که به خصوص ما و همچنین اروپا، باید بهش بپردازیم، همینه.

05:40
کریس: شما میگی افراد منطقی، اونایی که خودشونو نژادپرست نمیدونن، بلکه اخلاقی و به روز میدونن، اعتقاد دارن که انسان ها متفاوت هستن؛ که ما در خطر بی اعتماد شدن به تواناییهای بشر هستیم، اگر با آدم هایی قاطی بشیم که خیلی متفاوت هستن.

05:57
جان: بله، اما قابل هضم تره اگه بگیم لزوماً مربوط به نژاد نیست. مربوط به فرهنگه. کار فوق العاده ای از یه دانشمند علوم سیاسی به نام کارن استنر هست که نشون میده وقتی مردم حس کنن ما همه متحد هستیم، همه یکسان هستیم، افراد زیاددی هستن که تمایل به استبداد دارن. اون افراد چندان نژادپرست نیستن وقتی حس می کنن تهدیدی در کار نیست برای نظم اجتماعی و اخلاقی ما. اما اگه به طور آزمایشی اونها رو تحریک کنی با این تصور که داریم پراکنده میشیم، تفاوت افراد داره زیاد میشه، نژادپرست تر و انسان هراس تر میشن، میخوان متفاوتها رو بیرون کنن. پس بخشی از این یه واکنش استبدادی است. چپ، همون طور که لنون میگه– جان لنون میگه– کارهایی می کنه که واکنش استبدادی ایجاد میکنه.

06:42
مطمئناً اینو در آمریکا در جناح راست می بینیم. اینو در انگلستان دیدیم، اینو در همه جای اروپا دیدیم. اما بخش مثبت ترش اینه که فکر میکنم حق با بومی گرایان یا ملی گرایان است– که اگر بر تشابه فرهنگی تأکید کنید، نژاد چندان اهمیت نخواهد داشت. پس با یک نگرش همگون ساز به مهاجرت بسیاری از این مسائل حل می شود. و اگر داشتن وضعیت رفاهی بالا برای شما ارزشمند باشد، ناچار به این تأکید هستید که همه ما یکسان هستیم.

07:10
کریس: خب، پس مهاجرت فزاینده و ترسهای ناشی از آن یکی از دلایل گسستگی فعلی است. دلایل دیگر چیست؟

07:18
جان: اصل بعدی فلسفه اخلاقی اینه که اول درک و بصیرت میاد، دوم تفکر راهبردی میاد. شاید اصطلاح “منطق انگیزشی” را شنیده باشید یا “تمایل به تصدیق.” یه کار واقعاً جالب هست درباره این چگونه هوش بالای ما و توانایی های کلامی ما احتمالاً طوری تکوین یافته که نتونیم پی به حقیقت ببریم، بلکه با یکدیگر سروکله بزنیم و از شهرت خود دفاع کنیم. ما در قانع کردن خودمون واقعاً، واقعاً خوب هستیم. و وقتی نوبت به منافع جمعی برسه، خب، این فقط من نیستم، گروه منه در مقال گروه شما، در حالی که اگر شواهد رو بررسی کنیم که طرف شما اشتباه میکنه، اصلاً نمی تونیم قبولش کنیم. به همین علته که نمی تونین در یه بحث سیاسی پیروز بشین اگر درباره چیزی بحث میکنید که نمیشه طرف رو با منطق و مدرک قانع کرد، چون روش منطق این نیست. خب، حالا اینرنت رو به ما بدین، گوگل رو به ما بدین؛ “شنیدم باراک اوباما متولد کنیاست. بذار گوگلش کنم– اوه خدای من! ١٠ میلیون بار! درسته!”

08:12
کریس: خب، این باعث شگفتی و ناراحتی خیلی ها شده. رسانه های اجتماعی اغلب متشکل از افراد خوش بین به فناوری است به عنوان یه نیروی ارتباطی که میتونه افراد رو کنار هم جمع کنه. و گاهی اینجا با اثرات معکوس و غیرمنتظره روبرو میشیم.

08:28
جان: درسته. به همین دلیل به شدت شیفته دیدگاههای یین- یانگ درباره سرشت انسان و چپ- راست هستم– این که هر طرف در برخی موارد حق داره، اما در چیزهای دیگه اشتباه میکنه. و بنابراین چپ عموماً باور داره که انسان ذاتاً خوبه: مردم رو کنار هم جمع کن، دیوارها رو خراب کن و همه خوب خواهند بود. راست– محافظه کاران اجتماعی، نه لیبرال ها– محافظه کاران اجتماعی عموماً معتقدند مردم ممکنه حریص و شهوت طلب و خودخواه باشن، و ما نیاز به مقررات داریم، نیاز به محدودیت داریم. پس، بله، اگه همه دیوارها رو خراب کنید، اجازه بدین سراسر جهان با هم ارتباط برقرار کنن، حاصلش یه عالمه شهوت طلبی و نژادپرستی است.

09:02
کریس: بیشتر توضیح بده. این اصول ذاتی انسان همیشه با ما بوده. چی عوض شده که این حس گسستگی رو شدیدتر کرده؟

09:15
جان: باید ۶ تا ١٠ موضوع رو با هم در نظر بگیرید. تنها به برخی از آنها اشاره میکنم. خب، در آمریکا یکی از بزرگترین — در واقع در آمریکا و اروپا– یکی از بزرگترین آنها جنگ جهانی دومه. تحقیقات جالبی از جو هنریخ و همکاران است که میگه اگر کشورتون در حال جنگ بود، به ویژه وقتی جوان بودید، ما هم پس از 30 سال شما رو در یک دوراهی تعارض منافع آزمایش میکنیم یا دوراهی زندانی، اگه همکاری بیشتری داشته باشی. به دلیل ذات قبیلهای ما، اگه شما– والدین من در جنگ جهانی دوم نوجوان بودند، و بیرون میرفتن و میگشتن دنبال تکه های آلومینیم برای کمک به جنگ. منظورم اینه که، همه با هم می کشیدن. و بنابراین اینها ادامه میدن، با کسب و کار و دولت بزرگ میشن، جایگاه رهبری پیدا میکنن. در مصالحه و همکاری واقعاً خوبن. تا دهه ٩٠ همگی بازنشسته میشن. پس تا انتهای دهه ٩٠ با نسل بیبی بومر طرف هستیم. و جوانی اینها صرف جنگیدن با یکدیگر در داخل هر کشور شد، در ١٩۶٨ و پس از آن. باخت نسل جنگ جهانی دوم، “بزرگترین نسل،” باخت بزرگیه. پس این یکی.

10:21
دیگری در آمریکا، تصفیه دو حزبه. قبلاً جمهوریخواه لیبرال و دموکرات محافظه کار وجود داشت. یعنی آمریکا یه اواسط قرن ٢٠ داشت که واقعاً دوحزبی بود. اما به دلیل عوامل مختلف این چیزها شروع به تغییر کرد، تا دهه ٩٠، یه حزب لیبرال خالص و یه حزب محافظه کار خالص داشتیم. پس حالا افراد هر حزب واقعاً متفاوت هستن، و واقعاً مایل نیستیم بچه هامون با اونها ازدواج کنن، در حالیکه این مسئله در دهه ۶٠ زیاد مهم نبود. پس تصفیه حزبها.

10:48
سومی اینترنت است و همون طور که گفتم، این جالبترین محرک برای استدلال و تسویه حساب بعد از واقعه است.

10:55
کریس: حال نحوه وقوع در اینترنت کاملاً دردسرسازه. الان یه جستجوی سریع در توییتر درباره انتخاب کردم و دو توییت کنار هم دیدم: یکی، مقابل تصویری از گرافیتی نژادپرستانه: “چندش آوره! زشتی در این کشور توسط #ترامپ رایج شد.” و بعد اون یکی: “تقدیم نامه هیلاری دروغگو. چندش آور!” این ایده “چندش” منو اذیت میکنه. چون شما میتونین درباره چیزی بحث کنین یا موافقش نباشین، ممکنه از کسی عصبانی باشین. چندش، شنیدم میگی، چیزها رو عمیق تر می کنه.

11:36
جان: درسته. چندش فرق میکنه. عصبانیت– میدونی، من بچه دارم. اونا روزی ١٠ بار دعوا میکنن، و روزی ٣٠ همدیگه رو دوست دارن. فقط عقب و جلو میری، عصبانی هستی، عصبانی نیستی؛ عصبانی هستی، عصبانی نیستی. اما چندش فرق میکنه. چندش شخص رو تبدیل میکنه به مادون انسان، به هیولا، زشت، بدنهاد. چندش مثل جوهر ماندگاره. پژوهشی از جان گاتمن هست درباره ازدواج درمانی. اگه به چهره ها نگاه کنی– اگه یکی از زوجین از دیگری چندشش بشه یا تحقیرش کنه، این پیش بینی میکنه که به زودی از هم جدا خواهند شد، در حالی که اگه عصبانی باشن، این چیزی رو پیش بینی نمیکنه، چون اگه با عصبانیت درست برخورد کنی، در واقع چیز خوبیه.

12:16
پس این انتخابات فرق میکنه. دونالد ترامپ شخصاً از واژه “چندش” زیاد استفاده میکنه. او به شدت به میکروب حساسه، پس چندش خیلی مهمه– بیشتر برای او، یعنی چیزی که منحصر به اوست– اما وقتی یکدیگر را اهریمنی تر جلوه میدهیم، و باز هم، از دیدگاه مانوی، این ایده که جهان نبرد بین خیر و شر است چون همواره بهش تأکید شده، احتمالش بیشتره که فقط نگیم اشتباه میکنن یا ازشون خوشمون نمیاد، بلکه میگیم اونها شیطان هستن، اهریمنی هستن، چندش آور هستن، حال به هم زن هستن. و بعد میخوایم باهاشون کاری نداشته باشیم. و به همین دلیل فکر میکنم الان اونو، مثلاً در دانشگاه می بینیم. می بینیم تمایل به حذف افراد بیشتر شده، به ساکت کردن و دور نگه داشتن اونها. میترسم همه جوانان این نسل، اگه آشنایی اونها با سیاست با چندش فراوان همراه باشه، بزرگتر که بشوند نخواهند خواست در سیاست دخالت کنند.

13:09
کریس: پس چیکارش کنیم؟ چندش. چطور از پس چندش برمیای؟

13:16
جان: با منطق نمیشه. فکر می کنم… سالهاست درباره چندش مطالعه میکنم و درباره عواطف زیلد فکر میکنم، و فکر میکنم مقابل چندش در واقع عشقه. عشق همه درباره، مثلاً… چندش، بستن مرزهاست. عشق، برداشتن دیوارهاست. پس فکر می کنم روابط شخصی شاید قدرتمندترین وسیله ای است که در اختیار داریم. ممکنه از گروهی از مردم چندشتون بشه، اما بعد یه شخص خاص رو می بینین و در واقع متوجه میشین که اونها دوست داشتنی هستن. و بعد به تدریج ضعیف میشه یا دسته بندی شما هم تغییر میکنه. غم انگیز اینه که آمریکاییها معمولاً در شهرهاشون بسیار مختلط تر بودن از نظر چپ و راست یا سیاسی، و حالا این گسست معنوی شدید ایجاد شده، شواهد فراوانی هست که ما داریم کوچ میکنیم تا نزدیک افرادی باشیم که از نظر سیاسی شبیه ما هستن. پیدا کردن یه نفر که طرف دیگه باشه سخت تر شده. اونها اونجان، در دوردست. شناخت اونها سخت تر شده.

14:19
کریس: چی میگی به کسی یا آمریکاییها، مردم به طور کلی، از اینکه درباره یکدیگر چی باید بفهمیم که ممکنه کمک کنه یک دقیقه دوباره فکر کنیم درباره این “چندش” غریزی.

14:33
جان: بله. یه چیز واقعاً مهم که باید به خاطر بسپاریم– پژوهشی از دانشمند علوم سیاسی آلن آبرامویتز هست، که نشون میده دموکراسی آمریکایی به طور فزاینده توسط چیزی به نام “طرفداری منفی” اداره میشه. معنیش اینه که شما فکر میکنی، خب، یه کاندیدا هست، شما کاندیدا رو دوست داری، به کاندیدا رأی میدی. اما با افزایش تبلیغات منفی و رسانه های اجتماعی و انواع گرایش های دیگه، به طور فزاینده نحوه اجرای انتخابات طوری شده که هر طرف سعی میکنه طرف دیگه رو خراب کنه، تا شما به طور خودکار به آدم من رأی بدی. و هر چی بیشتر و بیشتر علیه طرف مقابل رأی بدی و به ما رأی ندی، باید به خاطر داشته باشی که اگه افراد سمت چپ، فکر کنن، “خب، همیشه فکر میکردم جمهوریخواهها بد هستن، اما الان دونالد ترامپ اینو ثابت کرد و حالا همه جمهوریخواهها، میتونم همه رو به شکلی ببینم که درباره ترامپ فکر میکنم.” و این لزوماً درست نیست. اونها عموماً خیلی از کاندیدای خود راضی نیستن.

15:29
این بدترین طرفداری منفی در تاریخ انتخابات آمریکاست. پس باید اول احساسات خودت رو درباره کاندیدا از احساساتت درباره مردمی که میخوان انتخابش کنن جدا کنی، و بعد باید بفهمی که چون همه ما در دنیای معنوی جداگانه ای زندگی می کنیم استعاره ای که در کتاب به کار بردم اینه که همه در “ماتریکس” به دام افتادیم یا هر جامعه معنوی یه ماتریکسه، یه توهم چندجانبه. پس اگه شما داخل ماتریکس آبی باشی همه چیز کاملاً تو رو قانع میکنه که طرف دیگه همه وحشی هستن، نژادپرستن، بدترین آدمهای روی زمین هستن، و شما همه دلایل برای اثباتش رو دارید. اما یه نفر در همسایگی شما در ماتریکس متفاوتی زندگی میکنه. در بازی ویدئویی متفاوتی زندگی میکنن، و واقعیت های کاملاً متفاوتی می بینن. و هر کدوم تهدید متفاوتی برای کشور می بینه. و چیزی که من فهمیدم از اینکه وسط باشی و سعی کنی هر دو طرف رو بفهمی یعنی: حق با هر دو طرفه. تهدیدهای زیادی برای این کشور هست و هر طرف به طور ذاتی قادر نیست همه اونها رو ببینه.

16:28
کریس: منظورت اینه که تقریباً به نوع جدیدی از هم دردی نیاز داریم؟ هم دردی به طور سنتی اینه که “اوه، درد تو رو درک میکنم. میتونم خودمو جای تو بذارم.” و ما اونو برای فقرا، نیازمندان، دردمندان، به کار میبریم. معمولاً اینو برای افراد بیگانه استفاده نمی کنیم، یا اونایی که ازشون چندشمون میشه.

16:48
جان: نه. درسته.

16:50
کریس: چی میشه اگه این نوع هم دردی ایجاد بشه؟

16:55
جان: در واقع، فکر میکنم… هم دردی موضوع بسیار بسیار داغی در روانشناسی است، و واژه بسیار معروفی به ویژه در جناح چپه. هم دردی چیز خوبیه و هم دردی برای گروههای ارجحی از قربانیان. پس مهمه که با گروههایی هم دردی کنیم که ما در جناح چپ فکر میکنیم خیلی مهم هستن. انجامش ساده س، چون به خاطرش تشویق میشین. اما هم دردی واقعی وقتی باید تشویق بشه که انجامش سخت باشه. و فکر میکنم… میدونی، ما ۵٠ سال آزگار با مشکلات نژادی سروکله زدیم و تبعیض قانونی، و اون برای مدت طولانی اولویت اول ما بود و همچنان مهمه.

17:30
اما فکر میکنم امسال، امیدوارم باعث بشه مردم ببینن که ما یه تهدید واقعی دم دست داریم. معتقدم تقسیم ما به چپ و راست تاکنون مهمترین گسست بین ما بوده. هنوز مشکلاتی با نژاد و جنسیت و دگرباشان جنسی داریم اما این نیاز فوری ۵٠ سال آینده س، و کارها خودبخود درست نخواهد شد. پس نیاز به اصلاحات بنیادی فراوان خواهیم داشت، و میتونیم درباره ش صحبت کنیم، اما گفتگوی طولانی و پرحاشیه ای خواهد بود. اما فکر میکنم اینطور شروع میشه که مردم متوجه بشن این یه نقطه عطفه. و بله، ما نیاز به نوع جدیدی از هم دردی داریم. باید متوجه باشیم این چیزیه که کشور بهش نیاز داره، و این چیزیه که شما نیاز دارید اگه نمی خواین– دستتون رو بلند کنین اگه میخواین جهار سال آینده رو به اندازه یک سال گذشته عصبانی و نگران باشین– دستتون رو بلند کنین. پس اگه میخواین از دستش راحت بشین، بودا بخونین، مسیح بخونین، مارک اورلیوس بخونین. اینها حاوی پندهای بزرگی است درباره رها کردن ترس، تجدید نظر درباره هر چیز، ندیدن دیگران به عنوان دشمن. راهنمایی های بسیاری در متون باستانی درباره این نوع هم دردی هست.

18:33
کریس: اینم آخرین سؤال من: شخصاً افراد چه میتونن بکنن تا خوب بشن؟

18:38
جان: بله، خیلی سخته که تصمیم بگیرین به عمیق ترین تعصب هاتون غلبه کنین. و تحقیق نشون داده تعصب سیاسی در کشور ما هم اکنون عمیق تر و قویتر از تعصب نژادی است. پس فک میکنم باید تلاش کنید– این مسئله اصلی است. تلاش کنید واقعاً با کسی ملاقات کنید. همه یه عموزاده، داماد، یا کسی رو دارن که طرف دیگه س. پس بعد از این انتخابات– یکی دو هفته صبر کنید، چون ممکنه برای یکی از شما ناخوشایند باشه– اما چند هفته صبر کنید و بعد برین و بگین میخواین حرف بزنین. و قبل از این کار، دیل کارنگی بخونین، “آیین دوست یابی”–

19:15
(خنده)

19:16
کاملاً جدی هستم. فنونی یادتون میده به شرطی که با قدردانی شروع کنید. اگه اینطور شروع کنید که “میدونی، اختلافات زیادی داریم، اماچیزی که واقعاً به خاطرش به تو، عمو باب،” یا “…شما محافظه کارها، احترام میذارم، اینه که …” و میتونین یه چیزی پیدا کنین. اگه با نوعی قدردانی شروع کنین، مثل معجزه س. این یکی از چیزای اصلیه که یاد گرفتم و در روابطم با آدمها به کار میبرم. هنوز خطاهای احمقانه زیادی ازم سر میزنه، اما الان در عذرخواهی خیلی خوب هستم، و در اعتراف به اینکه شخصی در موردی حق داشته. و اگه این کارو بکنین، گفتگو به خوبی پیش خواهد رفت و واقعاً خوش میگذره.

19:48
کریس: جان، صحبت با تو واقعاً دلچسبه. به نظر میرسه زمینه ای که در اون هستیم زمینه ای است پر از سؤالات درباره اخلاق و فطرت بشر. تیزهوشی شما ستودنی است. متشکرم که وقتت رو در اختیار ما گذاشتی.

20:04
جان: متشکرم کریس.

20:05
جان: از همگی متشکرم.

20:07
(تشویق)

آموزش زبان انگلیسی

عضویت و ثبت نام در سامانه

ارسال دیدگاه

نظر خود را ارسال کنید